تبليغاتX
یه جای دنج - کتاب من!

ورود ممنوع!


از آخراي ارديبهشت شروع كردم به خوندن يه كتاب. يه كتاب كه در نوع خوش حس تازگي داره. هر صفحه‌اش هر فصلش. از يه جنس ديگه. مثل زندگي بالا پايين داره. هنوز تموم نكردم. دلمم نمي‌خواد تمومش كنم. دل بسته‌اش شدم. يه قهرمان دوست داشتني داره! اسمشو چي بزاريم؟؟ جناب ميم!! خوبه؟؟

با هم حرف مي‌زنيم! نگران حال هم مي‌شيم! درد دل مي‌كنيم! شكايت مي‌كنيم! غر مي‌زنيم!! راهنماييم مي‌كنه! آخه روانشناسه!! تازه يه چيزايي هم يادم مي‌ده!!! مي‌خنديم! آش مي‌خوريم!!!!! حرص مي‌خوريم! دعوا مي‌كنيم و به قول مهديه همكارم: قهر مي‌كنيم به شوق آشتي. چقدر قهر بده! طاقتشو ندارم. دست خودم نيست نمي‌تونم با كسي قهر كنم. دعوا مي‌كنم اما قهر نه! مگر دلم بسوزه و بشكنه! هر چند تو اين مدت يه چيزي دستگيرم شده اونم اين كه گاهي قهر كردن آدما نشون دوست داشتنه!!

اولين كسي بود كه موقع افطار يوم الشك زنگ زد و گفت قبول باشه! حتي قبل از مادر و پدرم! اولين كسي بود كه خبر آغاز ماه مبارك رو داد و تبريك گفت. اولين كسي بود تو اولين روز ماه مبارك موقع افطار اس ام اس زد و گفت قبول باشه... اولين كسي بود كه روز ميلاد حضرت زهرا بهم تبريك گفت. اولين كسي بود كه روز دخترو تبريك گفت! موقع دوربين خريدن من، بيشتر از خودم وسواس نشون داد. آخرشم از دوربين خودش خريدم. مي‌گفت زن گرفت از دوربين خريدن آسونتره!!!!!! برام از مشهد سوغاتي آورده بود. كِي بود؟؟ حدوداي مرداد! نگه داشته بود تا ماه مبارك. روز سوم چهارم ماه مبارك بود كه آورد داد. نخودچي كشمش بود. تا مدتي دلم نمي‌اومد بخورم!! تا يه هفته پيش كه اومدم باز كنم ديدم ...!! خيلي دلم سوخت. اي كاش همون موقع كه داد مي‌خوردم! جعبه‌اش رو نگه داشتم!!

اس ام اس زده بود كه اتاقم رو جمع كردم! خيلي مرتب و منظم نيست يه سري گذاشتم تو كارتن تا ميز و فايل بخرم. آماده پذيرايي از شماست!!!!!!!!! كلي خنديدم! (خونه‌شونو رنگ كرده بودند و اينو بعد از جمع و جور كردن اتاقش برام فرستاده بود!) منو به خونه‌شون دعوت مي‌كرد! مثل بچه‌ها مي‌مونه. به اسم بانك سامان هم حسودي مي‌كنه!!!!!!! عجيبه! حسودي آقايون بچه‌گانه است اما حسودي ما خانمها!!! و عجيب تلافي مي‌كنه! خوشم مياد دست هر دومون برا هم رو شده!! اما بچه پر رو .... بگذريم.

زنگ مي‌زنه گاهي بيش از يك ساعت حرف مي‌زنيم از همه چي... ركورد اس ام اسمون حدود 30 تاست!! در حاليكه اونروزش يه ساعتي هم حرف زده بوديم!! براش رم گرفته بودم. رفت برام رم ريدر گرفت!! شايد سر يه فرصت ديگه بيشتر از شيرينكاريهاش بنويسم.

تو اين مدت سوار يويويي شدم كه خدا برام ساخته. گاهي اونقدر اوضاع خوبه كه گل و بلبله! و گاهي احساس مي‌كنم با سر دارم با طناب يويو و با سرعت زياد مي‌خورم زمين. اما دوباره برمي‌گردم بالا. راستشو بخواهيد خسته شدم از اين يو يو بازي. كي قراره به ثبات برسم؟ خدا مي‌دونه.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 22:32  توسط نقطه  |