تبليغاتX
یه جای دنج

ورود ممنوع!


گاهی تاثیر بعضی عبارات تا مدتها روی روان آدم کار می کنه!!

شنبه بود! صبح تا ظهر سه بار و هر بار به یک بهانه تماس و گفتگو بود. چون بهش گفته بودم عصر می رم دکتر برای همین به صورت فشرده زنگ زد!! قرار بود ناهار هم با یکی از دوستان دانشگاه باشم. به نظرم این قضیه کمی اذیتش می کرد نه این که بادوستم هستم نه! شاید دلش می خواست به جای دوستم با او بودم!!! به هر حال. رفتم دکتر و بعد خونه. اون روزها سرش خیلی شلوغ بود.خیلی...تا شب سر کار بود. نمی تونست زنگ بزنه.

یکشنبه تا ظهر منتظر تماسش بودم. بی خود و بی جهت!! کاریش نداشتم اما چون هر روز تا اون موقع حداقل یه بار زنگ می زد چشم انتظار بودم. عین بچه ها بهونه گیری می کردم.... ساعت دو دیگه بغضم گرفته بود!!! رفتم نماز. می دونستم سرش شلوغه. اما "من" می دونستم٬ دل که این چیزها حالیش نیست!! موقع برگشتن خودم زنگ زدم. برنداشت! عادتش رو می دونم وقتی من زنگ می زنم برنمی داره که خودش زنگ بزنه!! ۲ دقیقه بعد زنگ زد! احوال پرسی معمول و ... از نتیجه دکتر پرسید. گفتم چه عجب از صبح چشم انتظار بودم که زنگ بزنی! به شوخی گفت: گفتم اگه زنگ بزنم ننه من غریبم بازی در میاری!! "من" می دونستم شوخی می کنه. اما دلم بهش برخورد. گفتم منو باش که نگران حالت شدم... کاری نداری و منتظر جواب نموندم و قطع کردم. برزخ عجیب غریبی بود. عقلم می گفت بچه تواین هاگیر واگیر تو هم وقت گیر آوردی؟!! اولا آدم بی جنبه! شوخی کرد دوما می بینی که سرش شلوغه گیر بی خود نده خوب!! اما دلم بهش برخورده بود و تو اون لحظه اون بود که تصمیم می گرفت!!

و بینمون سکوت بود و صرفا تبادل لینکهای خبری!! نه اون زنگ می زد و نه من آدم منت کشیم! گذشت تا چند روز بعدش که عید غدیر بود. آن شد و تبریک فرستاد و تا من بخوام جواب بدم دیسکانکت شد! بلافاصله اس ام اس زد و دوباره تبریک فرستاد! من هم تبریک فرستادم. و بعد چند بیت از شعرهای رسیده رو براش آف گذاشتم! تا شنبه رسید! حوالی ظهر انگار شعرها رو خونده باشه برام آفی گذاشت تاریخی که بعید می دونم از ذهنم پاک شه...

سلام
حال همه‌ ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند!
با این همه عمری اگر باقی بود،
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم،
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

...

دوستانم دیدند که من به چه وضعی افتادم ...

شاید شما بگید خوب که چی حالا!! اما من که این آدم رو می شناسم بیش از پیش فهمیدم که چقدر از دستم دلخوره و چقدر ....!!!

بعدش که فهمیده بود مسخره ام می کرد! لای پنبه بزرگ شدی! نه لای زرورق! نه پر قو!! نی نی کوچولو!! بهش گفتم چرا این شعر رو فرستادی. گفت خودتم از این شعرا برام فرستادی! چطور اونا یادت نیست!! بعد که چک کردم دیدیم یعله!!! ولی واقعا موقع ارسال زیبایی متن باعث ارسال می شد نه موضوع دیگه ایی!!!

با وجودی که الهی شکر الان اوضاع صلحه!! اما هنوز هم وقتی می خونمش دلم فشرده می شه و از رفتارم شرمسار...

ای کاش یاد بگیرم عقلانی تصمیم بگیرم نه با دلم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 22:19  توسط نقطه  |