تبليغاتX
یه جای دنج

ورود ممنوع!


وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ

أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ

بار الها

اگر از دسته مومنینیت هستم پس:

فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنجِي الْمُؤْمِنِينَ

که باور دارم اینچنینی.

و مگر نه این است که بندگانت را بر اساس ظنشان به تو محاسبه می کنی؟

بار الها تو خود ناجیم باش که سخت به خودم ظلم کرده‌ام.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 10:45  توسط نقطه  | 


   "هو

شب دور هم نشسته بودیم و خانم لطف كردند و اناری پاره كردند تا بخوریم و من وقتی انار می‌خوردم كمی آب انار روی لباسم پاشید. سرخی رنگ آب انار لباسم را رنگی كرد و آن چیزی بود كه حقیقت و واقعیت داشت. ذهنم لابلای اشعار سهراب سپهری دوید... تا اناری تركی برمی‌داشت دست فواره خواهش می شد... ایماژ این شعر بشتر از صد دانه یاقوت رحماندوست است ولی برای بچه‌ها نعمت بخشی خدا را بهتر بیان می‌كند.

راستی ما در میان همین جاذبه‌ها دست و پا می‌زنیم. برای چه كار می‌كنیم. برای شكم سیری؟ اگر از كار لذت نبریم چه می‌شود؟ محصولات ما برای پول است، یا همین قطعه ادبی یا متن برای چه نگاشته می‌شود كه چند كامنت پیدا شود و بگوید به به!

ما دنبال مافوق این جور چیزها هستیم ولی بلد نیستیم بگیم چی میخواهیم. خیلی چیزها، حتی برخی كه برای آدم هدیه می‌فرستند بلد نیستیم چگونه از ایشان تشكر كنیم... برویم یاد بگیریم و بدانیم كه خیلی چیزها را بلد نیستیم و نمی‌دانیم . اما برخی واقعیت‌ها را لمس می‌كنیم و می‌فهمیم هرچند قادر به پاسخگویی نباشیم .

در عملیات خیبر كه آتش از آسمان می‌بارید این شعر حافظ را لمس می‌كردم و با خود زمزمه می‌كردم: شب تاریك و بیم موج و گردابی چنین حایل كجا دانند حال ما سبكباران ساحل‌ها و می‌دانم امروز در این آرامش ظاهری هنوز به ساحل سبكباری نرسیده‌ام. شما چطور؟"

 

عزیزی دیشب این متن را در چند آف‌لاین پیاپی برایم فرستاد، و من آنقدر در آن لحظه فكرم خسته بود كه توان هضمش را نداشتم. پس چندین بار و در چند زمان مختلف آن را خواندم.

یاد این شعر افتادم:

تا حالا سراغی از خودت گرفتی توی خلوت

خلوتی كه تو رو روبروت بشونه توی آیینه‌ات

تا حالا قلبتو تو سكوت شنیدی؟

خود بی‌نقابتو یه لحظه دیدی؟

ما هنوز تو برهوتی از دروغ در به دریم

نرسیدن مقصد ماست با سراب همسفریم

زندگی فرصت عشقه منو تو دل به چی بستیم

ما تو سر سام و تب وسوسه دنبال چی هستیم

پی نوریم، پیش آفتابی كه تكراری شده

خوابیم اما، خواب ما كابوس بیداری شده

دل ما زندونی نیست چند روزی مهمون تنه

این روزا فرصت خوبی واسه عاشق شدنه...

هر چند جوابش را تقریبا آخر شب برایش فرستادم ولی حرف آخر را یادم رفت بگویم:

 

" خوش به حال آنكس كه با ضمیری آرام و نفسی مطمئن رفت."

و امروز پیغام دیشبش بهانه‌ای شد تا این پست را بنویسم و سوال آخرش را از شما بپرسم. شما چطور؟

گاهی می‌مانم كه چرا و چطور می‌شود بعضی پستها، كامنتها و حتی آف‌لاینهایی مانند این، چشمان آدم را اینگونه بارانی می‌كند. از دیشب هوای دلم بدجور بارانی‌ست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 10:36  توسط نقطه  |